تبليغاتX
مردی با هارمونیکا

Sparkling wine

! Sparkling Wine

شب که به خانه می آیم ، مهدی با یک بطری شراب ناب منتظرم است . اوپن آشپزخانه را به شکل یک بار در آورده و همه چیز را برای همنشینی خصوصی دو برادر آماده کرده است . عجله اش برای شروع مراسم مرا یاد بهنام می اندازد !

 کارم با کامپیوتر ( چک کردن وبلاگ ها ، زدن فایل تورنت فیلم تارانتینو برای دانلود ) را سریع تمام میکنم و زیاد او را منتظر نمیگذارم .

Because The Night پتی اسمیت را میگذارم و خودمان را در باری در فرانسه تصور میکنیم . مهدی درب بطری شامپاین به قول خودش – و در حقیقت شراب انگور فرانسوی – را باز میکند و پس از شنیدن صدای دلپذیر باز شدن درب چوبی و ریختن شراب در جام ها و برخورد جام ها با یکدیگر و نوشیدنش ، خودم را در حالت مستی دلپذیری می بینم . دو پیک از این شراب فوق العاده برای مست کردن من کافی است .

لاکی استرایک ندارم ، دو تا سیگار دست پیچ هندی می آورم و با مهدی می کشیم ، کام خوبی می دهد .

مهدی میخوابد و من خودم را چند ساعتی سرگرم میکنم تا مستی از سرم بپرد .

چند ساعت بعد از آن فیلمنامه ی آخرم ، آخرین سکانس هایش نوشته می شود . فیلمنامه ای سبز با طعم شراب و سیگار و خون و دختر !

امشب ، شب خوبی بود . به خاطر مراسم خصوصی که با مهدی داشتم ، به خاطر طعم شرابی که چشیدم و به خاطر فیلمنامه ای که نوشتم .

امیدوارم فردا و چند روز بعد از آن هم که فیلمبرداری فیلم شهره است و پیش تولید فیلم من ، به خوبی طعم شرابی که عکسش آن بالاست باشد .

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 4:53 | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

یادداشتی ناشی از افسردگی !

پیکاسو در حال عشقبازی !

امشب افسرده هستم .

حتی برای آدمهای افسرده هم شبهایی هست که بگویند : امشب افسرده هستم .

شبی که همه چیز رنگ و بوی خودش را از دست می دهد . هیچ احساسی نسبت به هیچ کس و هیچ جا نداری . مسیر خانه ات را غریزی طی می کنی و دیگر سختی سر بالایی های کوچه آزارت نمی دهد . در خانه را هم نمیفهمی کی باز کردی.

سلامت به آن آشنای خانوادگی که مادرش فوت کرده و در خانه تان هست هم ، سلامی غریزیست . حتی یادت می رود که تسلیت بگویی . همه چیز را بی تفاوت و از روی عادت انجام می دهی .

میروم و دوش آب گرم میگیرم . چند دقیقه همانطور خیره به سقف ، زیرآب گرم دراز می کشم . به مادرم می گویم که برایم چای بریزد . شام الان نمیخورم . در جواب سوال مادرم که شام چی میخوری هم میگویم یه چیزی که سیرم کنه .

با موهای خیس میروم پای اینترنت و وبلاگ اشخاصی که می شناسم را چک میکنم . فقط یک نفرشان پست جدیدی وارد کرده است . میخوانمش . آخرین پست وبلاگ من همچنان 7 نظر دارد .

شام میخورم ، یه چیزی که سیرم کند . خیار شور زیاد میخورم . مادرم خیارشورهای خوبی میگذارد . طعمشان را دوست دارم . نوشابه نمیخورم . برمیگردم به اتاقم و دوباره همان وبلاگ ها را مرور میکنم .

چیز برجسته ای در دهانم احساس میکنم ، یه کیسه ی کوچک صورتی رنگ کنار ردیف آخر دندانهایم . یک دفعه آنجا رشد کرده است . فکرم مشغول می شود . احساس میکنم مربوط به همین افسردگیم باشد ، ولی چه زود رشد کرده است !

آن را به پدر و برادرم نشان می دهم ، هرکس چیزی می گوید ، برادرم سر دندانهای پوسیده و داغانم دعوایم میکند ، من هم سرش داد می زنم . پدرم میگوید که چیزی نیست . مادرم میگوید آن را به دکتر نشان بدهم . من هم دلم میخواهد همین الان آن را به دکتر نشان بدهم . احساس میکنم ایدز گرفته ام و یا بیماری درمان ناپذیری شبیه آن .

بر میگردم سمت اتاقم ، برادرم که دراز کشیده اشاره میکند که امشب پیپ نکش . لیوان چای در دستم است ، چایی را واسه همین ریخته بودم .

پای اینترنت دنبال ریشه های این موجودی که در دهانم سبز شده میگردم ، برایم مسلم شده که بیماری لاعلاجیست . فکر میکنم دچار آش نخورده و دهان سوخته شده ام . احساس میکنم بیماری مقاربتی گرفته ام . علایم یکی از بیماریها زخم هایی سرد روی لب و صورت و جوش های گرم در داخل دهان است . احساس میکنم اینی که در دهانم است جوش گرم است !

زنگ میزنم به مونا ، در راه آمدن به تهران است ، از او میخواهم از مهیار که دندانپزشک است برایم بپرسد .

دو دقیقه بعد  " ام تو " زنگ میزند و میگوید آبسه است و یا مربوط به دندان عقلم می شود و یا چرک کرده است ، احتمالا فردا دردش شروع می شود ، شاید هم احتیاج به جراحی داشته باشد که 50 هزارتومانی برایم آب می خورد .

بعد از این اطلاعات پزشکی ، حالم را میپرسد و این که پولم را گرفته ام یا نه . دو ساعت پیش برادرم هم همین را ازم پرسید . به او گفتم حوصله ی صحبت کردن در موردش را ندارم ، به مونا میگویم نه .

حوصله ی گرفتن پولم را ندارم . حوصله ی آن مدیر تولید عوضی را ندارم .

پیپم را تمیز میکنم ، تنباکوی تازه درونش می ریزم و به بالکن می روم . حسابی دود درون ریه هایم میریزم .

چند دقیقه بعد ، دیگر آن چیز گنده را در درون دهانم احساس نمیکنم ، به جلوی آینه می روم ، کاملا بادش خوابیده است و حالا از یک کیسه ی بیضی شکل تبدیل به یک تیکه پوست کوچک ناچیز شده است . انگار همه ی زورش همین 2 ساعت بوده است . همانجا جلوی آینه احساس سوزش محوی درون دهانم میکنم ، دو حفره به قطر یک میلیمتر پشت لبم ، داخل دهانم میبینم . این ها احتمالا از همان زخم های سرد باشند .

دوباره پشت کامپیوترم می آیم ، وبلاگ ها را مجددا چک میکنم . خبر تازه ای نیست . اتفاقی سری به سایت دل آواز میزنم ، از توی آلبوم ها  " مناجات"  را پیدا میکنم ، روی لینکش که کلیک میکنم ، شروع میکند به دانلود شدن . تعجب میکنم ، دل آواز هیچوقت چیزی برای دانلود کردن نداشت . دانلودش 4 دقیقه طول می کشد . مناجات را گوش میدهم . آرامم میکند . به اعماق وجودم نفوذ می کند :

این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
کـو خـورنده‌ی لــقمـه های راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب

گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی
پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی

طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن

چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
امـــتحـــان کــن چـــند روزی با صــیام

چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر

مناجات که تمام می شود . سررسیدم را می بینم که تکه نان سنگکی لایش است . نان چند روزیست لای دفتر است و خشک  شده و فیلمنامه ی من هنوز تمام نشده است . امشب هم ادامه اش ندادم . فکر میکنم فردا دیگر سراغش میروم و از دوشنبه پیش تولید را شروع میکنم .

مطمئنم درمان افسردگیم یک عشقبازی مفصل است ، معشوق من سینماست ، وقتش رسیده که فیلم جدیدم را شروع کنم .

 

-       پس از تحریر :

1. از همه برای کمک کردن در فیلم جدیدم دعوت میکنم . دلم میخواد هرکس دوست داره در این فیلم جدیدم سهیم باشه . دلم میخواد یک معاشقه ی دست جمعی را تجربه کنیم .

2. دوشنبه شب ، خونه ی سجاد کنسرت داریم ، احتمالا فیلم جدید هانکه ( روبان سفید ) را هم ببینیم . احتیاجی به دعوت نیست ، هرکس این مطلب رو میخونه بیاد . میخوایم بهترین اجرامون رو بریم !!

 

!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 3:3 | یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 •

یادداشت های ناشی از سرماخوردگی

متن این یادداشت ها را در ادامه ی مطلب درج میکنم . چون فکر میکنم یکمی شخصی شده اند و بیتشر گفتگوهای درون ذهنم هستند . برای من چیز جدیدی نیستند ، یه جورایی سبک کردن ذهنم هستند در این شبی که انرژیم خیلی کم است . خواندن ادامه ی مطلب را به خودم و کس دیگری  - اگر کسی از اینجا بازدید می کند - پیشنهاد نمی کنم ، چون چیز چندان به درد بخور و خاصی درش نوشته نشده است .
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 1:19 | شنبه یازدهم مهر 1388 •

سفید

Old Man in Sorrow, 1890 - Vincent van Gogh

سالها از آخرین روزهای زندگی ام می گذرد ، این روزها مردی پا به سن گذاشته خوابهای طلایی رنگش را برایم تعریف می کند . رویاهایی که در سر داشته است . از دختری می گوید که همیشه دوستش داشته است اما هیچ گاه فرصت دیدنش نصیبش نشده است . از کسی می گوید که هر روز و هر لحظه از زندگیش در انتظار برخورد نزدیکی با او سپری شده است . از کسی می گوید که در به در دنبال به دست آوردنش بوده است . کسی که دل توی دلش نبوده است تا از وجود و یا عدم وجودش مطلع باشد . هرکسی را به چشم او می دیده است ، با هرکس که دست می داده است احساس می کرده است که با او دست داده است ، هرکس نگاهش می کرده است ، دلش میخواسته است که نگاه او باشد . دلش می خواسته است اعتماد به نفسش را از او پس بگیرد . در واقع فکر می کرده است او ، هم اعتماد به نفسش را با خود برده است و هم ، همین را سدی کرده است برای گم کردنش . گذشته اش را هم همینطور . برایم از خودش می گوید :

 پسر کوچکی با یک شلوار پارچه ای سورمه ای ، یک پیراهن طوسی که آن را با دقت در همان شلوار فرو کرده و یک کمربند رنگ و رو رفته ی ارزان قیمت و یک کیف دسته دار مشکی در دست راست . دست دیگر بر کمر ، با یه نمه قوز ، در ایستگاه اتوبوس . آن طرف ایستگاه ، او ، با چشمان سیاهش می گذرد .

این ها را برای من با رنگ براقی تعریف می کند .

افسوس می خورد و ناله هایی سر می دهد که دلیلش همان قوز و قد کوتاه و قیافه ی زشت مادرزادی اش است .

با چشمان درشت قهوه ای رنگ و کله ای طاس می گوید :

 حالا دیگر پیداکردن آن دختر سفید ، سرخم می کند .

تعریف می کند ، لااقل آن موقع ها طاس نبود ، برقی داشت :

 آخ ... برقی که گرفت . کاش من هم گرفته بودم .

برایم از آن ها می گوید .

شغل من کاوش دنیای دیگران است ، کاوش دنیای او برایم سخت است . گاهی هم میتوانم زمان را برگردانم . میتوانستم زمان را برگردانم اگر تعاریفم را از زندگی به زمان حال محدود نکرده بودم .

نا امید سرش را میچرخاند و بر میگردد ، قدم هایش دور می شوند . دوره دور.

داد می زند : ولی من می توانم . می توانم .

دستم را دراز میکنم . رفته است .

سالها می گذرد .

عمری دیگر در کار نخواهد بود .

!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 2:55 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •