تبليغاتX
مردی با هارمونیکا

یادداشت های ناشی از سرماخوردگی

متن این یادداشت ها را در ادامه ی مطلب درج میکنم . چون فکر میکنم یکمی شخصی شده اند و بیتشر گفتگوهای درون ذهنم هستند . برای من چیز جدیدی نیستند ، یه جورایی سبک کردن ذهنم هستند در این شبی که انرژیم خیلی کم است . خواندن ادامه ی مطلب را به خودم و کس دیگری  - اگر کسی از اینجا بازدید می کند - پیشنهاد نمی کنم ، چون چیز چندان به درد بخور و خاصی درش نوشته نشده است .
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 1:19 | شنبه یازدهم مهر 1388 •

سفید

Old Man in Sorrow, 1890 - Vincent van Gogh

سالها از آخرین روزهای زندگی ام می گذرد ، این روزها مردی پا به سن گذاشته خوابهای طلایی رنگش را برایم تعریف می کند . رویاهایی که در سر داشته است . از دختری می گوید که همیشه دوستش داشته است اما هیچ گاه فرصت دیدنش نصیبش نشده است . از کسی می گوید که هر روز و هر لحظه از زندگیش در انتظار برخورد نزدیکی با او سپری شده است . از کسی می گوید که در به در دنبال به دست آوردنش بوده است . کسی که دل توی دلش نبوده است تا از وجود و یا عدم وجودش مطلع باشد . هرکسی را به چشم او می دیده است ، با هرکس که دست می داده است احساس می کرده است که با او دست داده است ، هرکس نگاهش می کرده است ، دلش میخواسته است که نگاه او باشد . دلش می خواسته است اعتماد به نفسش را از او پس بگیرد . در واقع فکر می کرده است او ، هم اعتماد به نفسش را با خود برده است و هم ، همین را سدی کرده است برای گم کردنش . گذشته اش را هم همینطور . برایم از خودش می گوید :

 پسر کوچکی با یک شلوار پارچه ای سورمه ای ، یک پیراهن طوسی که آن را با دقت در همان شلوار فرو کرده و یک کمربند رنگ و رو رفته ی ارزان قیمت و یک کیف دسته دار مشکی در دست راست . دست دیگر بر کمر ، با یه نمه قوز ، در ایستگاه اتوبوس . آن طرف ایستگاه ، او ، با چشمان سیاهش می گذرد .

این ها را برای من با رنگ براقی تعریف می کند .

افسوس می خورد و ناله هایی سر می دهد که دلیلش همان قوز و قد کوتاه و قیافه ی زشت مادرزادی اش است .

با چشمان درشت قهوه ای رنگ و کله ای طاس می گوید :

 حالا دیگر پیداکردن آن دختر سفید ، سرخم می کند .

تعریف می کند ، لااقل آن موقع ها طاس نبود ، برقی داشت :

 آخ ... برقی که گرفت . کاش من هم گرفته بودم .

برایم از آن ها می گوید .

شغل من کاوش دنیای دیگران است ، کاوش دنیای او برایم سخت است . گاهی هم میتوانم زمان را برگردانم . میتوانستم زمان را برگردانم اگر تعاریفم را از زندگی به زمان حال محدود نکرده بودم .

نا امید سرش را میچرخاند و بر میگردد ، قدم هایش دور می شوند . دوره دور.

داد می زند : ولی من می توانم . می توانم .

دستم را دراز میکنم . رفته است .

سالها می گذرد .

عمری دیگر در کار نخواهد بود .

!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 2:55 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •

یادداشت - بیست و ششم اردیبهشت ؛ به یاد محسن تهرانی

محسن تهرانی و من

ا .  دیشب محسن تهرانی تماس گرفت . مکالمه ی تلفنی کوتاهی با یکدیگر داشتیم . دلم حسابی برای محسن تنگ شده است . حالا محسن زن گرفته است و از جمع ما مجردهای پاپتی جدا شده است . ازدواج چیز زیباییست ، اما دوستی از آن زیباتر است . گمان میکنم ازدواج هم چیزی جز همین پیوند دوستی نیست . پیوندی که دو دوست با یکدیگر میبندند تا ، تا انتهای زندگیشان اگر شد با یکدیگر باشند ، با هم حال کنند و هوای همدیگر را داشته باشند و آدمهایی عاشق و دوست مانند خودشان پدید آورند .

محسن تهرانی را به یاد می آورم که نیمه شب پیشم آمده بود و در پارک نزدیک خانه مان قدم میزدیم ، به بستنی فروشی جنت آباد رفته بودیم و بسنتی سنتی با فالوده می خوردیم . محسن تهرانی که با هم " حوضچه ی اکنون " را کار میکردیم . چه کیفی داد وقتی نا تموم موند . نه اینکه چون فیلم ساخته نشد که با هم بودیم . محسن تهرانی که شمال شهر رو با ترس سگ های ولگرد ، نیمه های شب به دنبال لوکیشن " سایه های سترون " گشتیم . آخ چقدر گفتم محسن آن دری که توی دارآباده خیلی خوبه ها . محسن تهرانی و آن همه اسم . آخه چه کسی مثل محسن میتونه این همه اسمهای با صفا برای نوشته ها و فیلمنامه هاش بزاره .

محسن تهرانی و موهای چزه اش . رفیقی که ترجیح میدهد به جای دعوت به شام و دور هم بودن بهمان تی – شرت بدهد . فکر نمی کنم هیچ کاراکتر دیگری مثل محسن بینمان وجود داشته باشد . فکر میکنم وازه ی منحصر به فرد را اگر قرار باشه به یکی از دوستانم اعطا کنم ، این محسن تهرانی خواهد بود .

محسن تهرانی و بادگیرهای بی طرف .

محسن پیوندش را با دوست جدیدش رسمی میکند ولی رسمی تر از اون از خیلی وقت پیش تر ، در قلب من به عنوان یک دوست انگشتش ثبت شده است و من عادت ندارم دوستان جونی ام را طلاق بدهم .

دلم برای محسن تهرانی تنگ شده است و امیدوارم اسباب کشی اش به خانه ی تازه که تموم شد ، سری هم به خونه ی قدیمی و رفیق پیش پا افتاده اش بزند . مطمئنم این اتفاق می افتد ، چون اگر یک نفر باشد که به صله ی رحم اعتقاد داشته باشد ، آن کسی نیست جز همین محسن عاصی تهرانی خودمون .

2 . فیلمنامه ی " یک داستان موقتی " بازنویسی شده است و حالا دیگر از نظر من آماده است ، یعنی الان دیگر کاملا دوستش دارم . فعلا منتظرم تا جواب مرکز گسترش بیاید که تهیه کنندگی فیلم را قبول میکنند یا نه . اگر این اتفاق بیفتد فیلم را سریع به جریان می اندازم . اما اگر دست آخر ، کار جورکردن سرمایه و تهیه کننده جواب نداد ، فیلمنامه ی جمع و جورتری را آماده میکنم تا برای پایان نامه ام بسازم . دیگه کم کم داره از زمان فارغ التحصیل شدنم میگذرد و گرچه شاید سوره به قول بعضی از بچه ها دیگه این حرفها را نداشته باشد و با عوض کردن تیتراژ و فیلمهای قدیمی و فوتو رمان بشود سر و ته قضیه را هم آورد ، ولی ما که این حرفها را داریم و قرار نیست خیلی پیش پا افتاده مسئولین دانشگاه سوره را از شرمان راحت کنیم .

3 . فعلا سرم به فیلم دیدن و کتاب خوندن و مقاله نوشتن و دیدار با دوستان و دنبال کار خرده پا گشتن واسه پول تو جیبی گرمه . اکثر اوقاتم را خانه تشکیل می دهد .جدیدا به این پارک سردار جنگل هم علاقه پیدا کردم . هر از گاهی هم واسه گول زدن خودم آنجا ورزش میکنم . اگر حمید مشایخی و من بالاخره با هم به توافق برسیم صبح ها قراره برویم ورزش کنیم .

4 . فاصله ی زمانی بین مطالب وبلاگ زیاد شده ، همانطور که فاصله ی خوانندگان با آن . این دو البته روی هم تاثیر مستقیم دارند ، اما خوب قرار هم نیست این وبلاگ خوانده ی چندانی داشته باشه . مطلب سودمندی هم درش نوشته نمیشه . جدا از دوستان دیگه که می دانم حتما به وبلاگ سر میزنند ، محسن تهرانی باید این مطلب رو بخونه که مطمئنم میخونه .( اینترنتم هم که دوباره قراره همین یکی دو ساعت دیگه قطع بشه ! )

5 . قبل از نوشتن این مطلب فال حافظ گرفتم واسه خودم ، می نویسمش اینجا . چون اگه قرار بود لای حافظم کاغذ بزارم الان لای همه ی صفحاتش کاغذ بود .

آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند       بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی       وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کار دلم نگشود از او       نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام       گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو       از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان       سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم       از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد       تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او       کان چشم مست شنگ او بسیار مکاری کند

!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 1:20 | شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 •

یادداشت - ششم اردیبهشت

                                  عکس از سجاد جمالی

نوشتن فیلمنامه ی " یک مسئله ی موقتی " تمام شد . دیروزظهر تایپش کردم و از امروز قرار است دنبال تهیه کننده برای ساختش باشم و مقدمات تولیدش را فراهم کنم .  اگر استثنائا این بار همه چیز موافق باشد ، فیلم را تا پایان هفته ی اول خرداد ماه خواهم ساخت . فیلمی که بدون شک سخت ترین فیلمم خواهد بود . اقتباسی وفادارانه و در عین حال اوریژینال از داستان کوتاه جومپا لاهیری که حدود یک سال و نیم پیش پیشنهاد اقتباس از روی آن از سوی ایوب آقاخانی داده شده بود . این فیلم بدون شک سخت ترین فیلمم خواهد بود و باز هم اگر همه چیز آنطور که میخواهم پیش رود ، که در مورد این فیلم چاره ی دیگری وجود ندارد ، فیلمی خواهد بود که عمیقا دوستش خواهم داشت .

بازی ها در این فیلم حرف اصلی را خواهند زد و من که همیشه وسوسه ی استفاده از بازیگران شناخته شده ی سینما را در فیلمهای مستقلمان داشته ام ، این بار قصد دارم فیلمنامه را برای افراد مختلفی بفرستم تا شاید در این فیلم خاص ، بازی ها همانطوری شوند که باید باشند ، فیلمی که بازی دو شخصیت اصلی آن ، " نیکی " و " امیر " بسیار مشکل و دارای ظرافت های خاصی است که نیاز به تجربه ی بازیگرانش دارد .

فیلمبرداری و نورپردازی نیز در این فیلم نقشی مهم بازی میکند ، بیشتر لحظات فیلم در تاریکی میگذرد و رنگ مایه ها و سایه روشن ها بیش از هر زمان دیگری ، این بار در فضاسازی داستان موثرند .

فیلم در زمینه ی کارگردانی هم چالش بزرگی خواهد بود ، تلفیقی از شیوه ی پلان بندی و ساختارهای پیشین که بیشتر مبتنی بر پلان های ثابت بود با نوعی از دکوپاژ که برای این فیلم ضروری است و در فیلمهای پیشین نشانی از آن دیده نمیشد . دکوپاژی مبتنی بر پلان های تداومی گسترده تر و حرکات دوربین  و مسلما دکوپاژی دقیق تر و با انعطاف کم تر که جای هرگونه تغییر را در هنگام اجرا می بندد و نیاز به کامل و درست اجرا شدن دارد و همین قضیه ، تولیدی کامل و بی کم و کاست را می طلبد .

به طور کلی ، " یک مسئله ی موقتی " فیلمی ست که میخواهم همه چیزش درست باشد و هرچه برای فیلم ضروری است فراهم باشد . فیلم گرچه فیلمی به شدت تجربی خواهد بود ، با کمی کاستی ، تعادلش را از دست خواهد داد و به سمت دیگری می رود که منظور من نیست .

به هر حال ، از فردا فیلم به جریان می افتد و عمیقا دلم میخواهد آن را ببینم !

دیروز که با حمید قدم میزدیم ، به او گفتم دلم میخواست ثروتی داشتم که باهاش می توانستم سه فیلم معرکه ی پی در پی بسازم . سه فیلمی که چهره ی یک فیلمساز را آن طور که من میخواهم درشان بتوان دید : " محاکمه " ، " حقایقی درباره ی اسلحه "  و " یک مسئله ی موقتی " . امیدوارم اولینش که قرار است پایان بخش دوره ی دانشجو بودنم در دانشگاه سوره باشد ، آغازگر فصلی تازه ، بهتر و همراه با امیدواری باشد و همچنانکه راه پیشینمان را ادامه میدهیم ، به مرحله ی بالاتری صعود کرده باشیم  .    

!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 4:22 | یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 •

یادداشت - دوازدهم فروردین

                       

امروز دوازدهم فروردین ماه است . تعطیلات عید دیگر به انتهایش رسیده است و فردا که بقیه سیزده بدرشان را بروند ، زندگی به حالت نرمال خودش باز خواهد گشت . جدا از این ، امروز یک ویژگی دیگر هم دارد و آن ، این است که من وارد بیست و پنجمین سال از زندگیم شده ام . شمع ها را شب قبل فوت کرده ام ، با دوستانم دست داده ام ، آن ها را بوسیده ام ، با هم کیک و میلک شیک و سالاد و لازانیا خورده ایم ، مراسم کارت ریزون را به جا آورده ایم و کلی کیف کرده ایم .

 همیشه احساسم بر این بوده است که بیست و پنجمین سال زندگی آدم ، سالی مهم و تعیین کننده است . سالی که مسیر زندگی آدم را مشخص میکند . سالی که همه ی فوکوس ها باید روی آن باشد .

نمی دانم در بیست و پنج سالگیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد ، ولی کمی که فکر میکنم ، می توانم علی رغم بی حوصلگی های این چند روز اول بهار ، روزهای خوبی را در آینده متصور باشم  و اگر خدا بخواهد قرار نیست از دستشان بدهم .

فعلا که امید هست و همه ی دوستان خوب هستند و هارمونیکا هنوز سایه اش بالای سرمان است ، میتوانم بگویم زندگی زیباست . حتی اگر فقط برای همین یک روز هم که شده ، باشد .


·      پس از تحریر : نوشتن این مطلب خیلی سخت بود ، اصلا نمیتوانستم ذهنم را متمرکز کنم . آرتور پو هم آن طرف ، سر کارتن چی توز کادو شده رفته بود و کادوهای تولدم را زیر و رو می کرد و بلند بلند در موردشان حرف می زد ، حسابی کیف کرده بود و ذوق و اینکه کاش این ها مال اون بود . من هم خیلی جدی بهش میگفتم که دیگه انقدر بهشون دست نزنه ! فقط تا دلش میخواد میتونه نگاهشون کنه ! بعد هم سری سر و ته مطلب رو هم آوردم و نشستم بغل آرتور و دوباره کادوها رو نگاه کردم . آرتو پو علی رغم هوش و احساسی که داره ، نمیتونه بفهمه که این کادوها فقط یک تی شرت و دوتا عروسک و چند تا کتاب عالی و یک آلبوم عکس محشر نیستند ، این ها برای من یک دنیان . یه دنیای دست نیافتنی که یک سری آدم که از هر کسی تو دنیا بیشتر دوستشون دارم برای من ساختن و این دنیا گیر هیچکس دیگه ای نمیاد !

آرتور را بی خیال میشوم و دوباره میام سر مطلب و این را برای دوستانم بهش اضافه میکنم که : " مرسی از دنیایی که برای من ساختید ، همین " .

!! نوشته شده توسط احسان رمضانی | 22:35 | چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 •