یادداشت های ناشی از سرماخوردگی
ادامه مطلب
سفید

سالها از آخرین روزهای زندگی ام می گذرد ، این روزها مردی پا به سن گذاشته خوابهای طلایی رنگش را برایم تعریف می کند . رویاهایی که در سر داشته است . از دختری می گوید که همیشه دوستش داشته است اما هیچ گاه فرصت دیدنش نصیبش نشده است . از کسی می گوید که هر روز و هر لحظه از زندگیش در انتظار برخورد نزدیکی با او سپری شده است . از کسی می گوید که در به در دنبال به دست آوردنش بوده است . کسی که دل توی دلش نبوده است تا از وجود و یا عدم وجودش مطلع باشد . هرکسی را به چشم او می دیده است ، با هرکس که دست می داده است احساس می کرده است که با او دست داده است ، هرکس نگاهش می کرده است ، دلش میخواسته است که نگاه او باشد . دلش می خواسته است اعتماد به نفسش را از او پس بگیرد . در واقع فکر می کرده است او ، هم اعتماد به نفسش را با خود برده است و هم ، همین را سدی کرده است برای گم کردنش . گذشته اش را هم همینطور . برایم از خودش می گوید :
پسر کوچکی با یک شلوار پارچه ای سورمه ای ، یک پیراهن طوسی که آن را با دقت در همان شلوار فرو کرده و یک کمربند رنگ و رو رفته ی ارزان قیمت و یک کیف دسته دار مشکی در دست راست . دست دیگر بر کمر ، با یه نمه قوز ، در ایستگاه اتوبوس . آن طرف ایستگاه ، او ، با چشمان سیاهش می گذرد .
این ها را برای من با رنگ براقی تعریف می کند .
افسوس می خورد و ناله هایی سر می دهد که دلیلش همان قوز و قد کوتاه و قیافه ی زشت مادرزادی اش است .
با چشمان درشت قهوه ای رنگ و کله ای طاس می گوید :
حالا دیگر پیداکردن آن دختر سفید ، سرخم می کند .
تعریف می کند ، لااقل آن موقع ها طاس نبود ، برقی داشت :
آخ ... برقی که گرفت . کاش من هم گرفته بودم .
برایم از آن ها می گوید .
شغل من کاوش دنیای دیگران است ، کاوش دنیای او برایم سخت است . گاهی هم میتوانم زمان را برگردانم . میتوانستم زمان را برگردانم اگر تعاریفم را از زندگی به زمان حال محدود نکرده بودم .
نا امید سرش را میچرخاند و بر میگردد ، قدم هایش دور می شوند . دوره دور.
داد می زند : ولی من می توانم . می توانم .
دستم را دراز میکنم . رفته است .
سالها می گذرد .
عمری دیگر در کار نخواهد بود .
یادداشت - بیست و ششم اردیبهشت ؛ به یاد محسن تهرانی

ا . دیشب محسن تهرانی تماس گرفت . مکالمه ی تلفنی کوتاهی با یکدیگر داشتیم . دلم حسابی برای محسن تنگ شده است . حالا محسن زن گرفته است و از جمع ما مجردهای پاپتی جدا شده است . ازدواج چیز زیباییست ، اما دوستی از آن زیباتر است . گمان میکنم ازدواج هم چیزی جز همین پیوند دوستی نیست . پیوندی که دو دوست با یکدیگر میبندند تا ، تا انتهای زندگیشان اگر شد با یکدیگر باشند ، با هم حال کنند و هوای همدیگر را داشته باشند و آدمهایی عاشق و دوست مانند خودشان پدید آورند .
محسن تهرانی را به یاد می آورم که نیمه شب پیشم آمده بود و در پارک نزدیک خانه مان قدم میزدیم ، به بستنی فروشی جنت آباد رفته بودیم و بسنتی سنتی با فالوده می خوردیم . محسن تهرانی که با هم " حوضچه ی اکنون " را کار میکردیم . چه کیفی داد وقتی نا تموم موند . نه اینکه چون فیلم ساخته نشد که با هم بودیم . محسن تهرانی که شمال شهر رو با ترس سگ های ولگرد ، نیمه های شب به دنبال لوکیشن " سایه های سترون " گشتیم . آخ چقدر گفتم محسن آن دری که توی دارآباده خیلی خوبه ها . محسن تهرانی و آن همه اسم . آخه چه کسی مثل محسن میتونه این همه اسمهای با صفا برای نوشته ها و فیلمنامه هاش بزاره .
محسن تهرانی و موهای چزه اش . رفیقی که ترجیح میدهد به جای دعوت به شام و دور هم بودن بهمان تی – شرت بدهد . فکر نمی کنم هیچ کاراکتر دیگری مثل محسن بینمان وجود داشته باشد . فکر میکنم وازه ی منحصر به فرد را اگر قرار باشه به یکی از دوستانم اعطا کنم ، این محسن تهرانی خواهد بود .
محسن تهرانی و بادگیرهای بی طرف .
محسن پیوندش را با دوست جدیدش رسمی میکند ولی رسمی تر از اون از خیلی وقت پیش تر ، در قلب من به عنوان یک دوست انگشتش ثبت شده است و من عادت ندارم دوستان جونی ام را طلاق بدهم .
دلم برای محسن تهرانی تنگ شده است و امیدوارم اسباب کشی اش به خانه ی تازه که تموم شد ، سری هم به خونه ی قدیمی و رفیق پیش پا افتاده اش بزند . مطمئنم این اتفاق می افتد ، چون اگر یک نفر باشد که به صله ی رحم اعتقاد داشته باشد ، آن کسی نیست جز همین محسن عاصی تهرانی خودمون .
2 . فیلمنامه ی " یک داستان موقتی " بازنویسی شده است و حالا دیگر از نظر من آماده است ، یعنی الان دیگر کاملا دوستش دارم . فعلا منتظرم تا جواب مرکز گسترش بیاید که تهیه کنندگی فیلم را قبول میکنند یا نه . اگر این اتفاق بیفتد فیلم را سریع به جریان می اندازم . اما اگر دست آخر ، کار جورکردن سرمایه و تهیه کننده جواب نداد ، فیلمنامه ی جمع و جورتری را آماده میکنم تا برای پایان نامه ام بسازم . دیگه کم کم داره از زمان فارغ التحصیل شدنم میگذرد و گرچه شاید سوره به قول بعضی از بچه ها دیگه این حرفها را نداشته باشد و با عوض کردن تیتراژ و فیلمهای قدیمی و فوتو رمان بشود سر و ته قضیه را هم آورد ، ولی ما که این حرفها را داریم و قرار نیست خیلی پیش پا افتاده مسئولین دانشگاه سوره را از شرمان راحت کنیم .
3 . فعلا سرم به فیلم دیدن و کتاب خوندن و مقاله نوشتن و دیدار با دوستان و دنبال کار خرده پا گشتن واسه پول تو جیبی گرمه . اکثر اوقاتم را خانه تشکیل می دهد .جدیدا به این پارک سردار جنگل هم علاقه پیدا کردم . هر از گاهی هم واسه گول زدن خودم آنجا ورزش میکنم . اگر حمید مشایخی و من بالاخره با هم به توافق برسیم صبح ها قراره برویم ورزش کنیم .
4 . فاصله ی زمانی بین مطالب وبلاگ زیاد شده ، همانطور که فاصله ی خوانندگان با آن . این دو البته روی هم تاثیر مستقیم دارند ، اما خوب قرار هم نیست این وبلاگ خوانده ی چندانی داشته باشه . مطلب سودمندی هم درش نوشته نمیشه . جدا از دوستان دیگه که می دانم حتما به وبلاگ سر میزنند ، محسن تهرانی باید این مطلب رو بخونه که مطمئنم میخونه .( اینترنتم هم که دوباره قراره همین یکی دو ساعت دیگه قطع بشه ! )
5 . قبل از نوشتن این مطلب فال حافظ گرفتم واسه خودم ، می نویسمش اینجا . چون اگه قرار بود لای حافظم کاغذ بزارم الان لای همه ی صفحاتش کاغذ بود .
| آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند | بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند | |
| اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی | وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند | |
| دلبر که جان فرسود از او کار دلم نگشود از او | نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند | |
| گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام | گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند | |
| پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو | از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند | |
| چون من گدای بینشان مشکل بود یاری چنان | سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند | |
| زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم | از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند | |
| شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد | تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند | |
| با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او | کان چشم مست شنگ او بسیار مکاری کند |
یادداشت - ششم اردیبهشت
نوشتن فیلمنامه ی " یک مسئله ی موقتی " تمام شد . دیروزظهر تایپش کردم و از امروز قرار است دنبال تهیه کننده برای ساختش باشم و مقدمات تولیدش را فراهم کنم . اگر استثنائا این بار همه چیز موافق باشد ، فیلم را تا پایان هفته ی اول خرداد ماه خواهم ساخت . فیلمی که بدون شک سخت ترین فیلمم خواهد بود . اقتباسی وفادارانه و در عین حال اوریژینال از داستان کوتاه جومپا لاهیری که حدود یک سال و نیم پیش پیشنهاد اقتباس از روی آن از سوی ایوب آقاخانی داده شده بود . این فیلم بدون شک سخت ترین فیلمم خواهد بود و باز هم اگر همه چیز آنطور که میخواهم پیش رود ، که در مورد این فیلم چاره ی دیگری وجود ندارد ، فیلمی خواهد بود که عمیقا دوستش خواهم داشت .
بازی ها در این فیلم حرف اصلی را خواهند زد و من که همیشه وسوسه ی استفاده از بازیگران شناخته شده ی سینما را در فیلمهای مستقلمان داشته ام ، این بار قصد دارم فیلمنامه را برای افراد مختلفی بفرستم تا شاید در این فیلم خاص ، بازی ها همانطوری شوند که باید باشند ، فیلمی که بازی دو شخصیت اصلی آن ، " نیکی " و " امیر " بسیار مشکل و دارای ظرافت های خاصی است که نیاز به تجربه ی بازیگرانش دارد .
فیلمبرداری و نورپردازی نیز در این فیلم نقشی مهم بازی میکند ، بیشتر لحظات فیلم در تاریکی میگذرد و رنگ مایه ها و سایه روشن ها بیش از هر زمان دیگری ، این بار در فضاسازی داستان موثرند .
فیلم در زمینه ی کارگردانی هم چالش بزرگی خواهد بود ، تلفیقی از شیوه ی پلان بندی و ساختارهای پیشین که بیشتر مبتنی بر پلان های ثابت بود با نوعی از دکوپاژ که برای این فیلم ضروری است و در فیلمهای پیشین نشانی از آن دیده نمیشد . دکوپاژی مبتنی بر پلان های تداومی گسترده تر و حرکات دوربین و مسلما دکوپاژی دقیق تر و با انعطاف کم تر که جای هرگونه تغییر را در هنگام اجرا می بندد و نیاز به کامل و درست اجرا شدن دارد و همین قضیه ، تولیدی کامل و بی کم و کاست را می طلبد .
به طور کلی ، " یک مسئله ی موقتی " فیلمی ست که میخواهم همه چیزش درست باشد و هرچه برای فیلم ضروری است فراهم باشد . فیلم گرچه فیلمی به شدت تجربی خواهد بود ، با کمی کاستی ، تعادلش را از دست خواهد داد و به سمت دیگری می رود که منظور من نیست .
به هر حال ، از فردا فیلم به جریان می افتد و عمیقا دلم میخواهد آن را ببینم !
دیروز که با حمید قدم میزدیم ، به او گفتم دلم میخواست ثروتی داشتم که باهاش می توانستم سه فیلم معرکه ی پی در پی بسازم . سه فیلمی که چهره ی یک فیلمساز را آن طور که من میخواهم درشان بتوان دید : " محاکمه " ، " حقایقی درباره ی اسلحه " و " یک مسئله ی موقتی " . امیدوارم اولینش که قرار است پایان بخش دوره ی دانشجو بودنم در دانشگاه سوره باشد ، آغازگر فصلی تازه ، بهتر و همراه با امیدواری باشد و همچنانکه راه پیشینمان را ادامه میدهیم ، به مرحله ی بالاتری صعود کرده باشیم .
یادداشت - دوازدهم فروردین

امروز دوازدهم فروردین ماه است . تعطیلات عید دیگر به انتهایش رسیده است و فردا که بقیه سیزده بدرشان را بروند ، زندگی به حالت نرمال خودش باز خواهد گشت . جدا از این ، امروز یک ویژگی دیگر هم دارد و آن ، این است که من وارد بیست و پنجمین سال از زندگیم شده ام . شمع ها را شب قبل فوت کرده ام ، با دوستانم دست داده ام ، آن ها را بوسیده ام ، با هم کیک و میلک شیک و سالاد و لازانیا خورده ایم ، مراسم کارت ریزون را به جا آورده ایم و کلی کیف کرده ایم .
همیشه احساسم بر این بوده است که بیست و پنجمین سال زندگی آدم ، سالی مهم و تعیین کننده است . سالی که مسیر زندگی آدم را مشخص میکند . سالی که همه ی فوکوس ها باید روی آن باشد .
نمی دانم در بیست و پنج سالگیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد ، ولی کمی که فکر میکنم ، می توانم علی رغم بی حوصلگی های این چند روز اول بهار ، روزهای خوبی را در آینده متصور باشم و اگر خدا بخواهد قرار نیست از دستشان بدهم .
فعلا که امید هست و همه ی دوستان خوب هستند و هارمونیکا هنوز سایه اش بالای سرمان است ، میتوانم بگویم زندگی زیباست . حتی اگر فقط برای همین یک روز هم که شده ، باشد .
· پس از تحریر : نوشتن این مطلب خیلی سخت بود ، اصلا نمیتوانستم ذهنم را متمرکز کنم . آرتور پو هم آن طرف ، سر کارتن چی توز کادو شده رفته بود و کادوهای تولدم را زیر و رو می کرد و بلند بلند در موردشان حرف می زد ، حسابی کیف کرده بود و ذوق و اینکه کاش این ها مال اون بود . من هم خیلی جدی بهش میگفتم که دیگه انقدر بهشون دست نزنه ! فقط تا دلش میخواد میتونه نگاهشون کنه ! بعد هم سری سر و ته مطلب رو هم آوردم و نشستم بغل آرتور و دوباره کادوها رو نگاه کردم . آرتو پو علی رغم هوش و احساسی که داره ، نمیتونه بفهمه که این کادوها فقط یک تی شرت و دوتا عروسک و چند تا کتاب عالی و یک آلبوم عکس محشر نیستند ، این ها برای من یک دنیان . یه دنیای دست نیافتنی که یک سری آدم که از هر کسی تو دنیا بیشتر دوستشون دارم برای من ساختن و این دنیا گیر هیچکس دیگه ای نمیاد !
آرتور را بی خیال میشوم و دوباره میام سر مطلب و این را برای دوستانم بهش اضافه میکنم که : " مرسی از دنیایی که برای من ساختید ، همین " .

